شعرهای بنیامین جوادی

احساس می کنم هر روز می میرم و فردا کسی با توطئه ای زنده ام می کند ...

شعرهای بنیامین جوادی

احساس می کنم هر روز می میرم و فردا کسی با توطئه ای زنده ام می کند ...

« سلول »

  

 

 چشمم را بسته اند،  

 حالا، 

 پنجره ای به دیوار باشد یا نباشد. 

 سه در چاری با خانه های حل نشده.  

 مردی میان ستونهای عمودی از قلم افتاده  

 و گوشواره هایی که افقی به سنگ سیاه  پیوند خورده اند.  

 چیزی برای از دست دادن نمانده است. 

 سلول به سلول، 

 چشم های مست،  

 مست های کور.

 

« مچاله یک مرد »

 

  

 

 

در ِ این جعبه ی باروتو وا کن   

 

 

کفن سوزه تنم تابوتو وا کن