روزی نامه ام را به پای کفتری بستم
تا از 7 آسمان بگذرد
نامه ای عاشقانه برای حوری زیبایی
که کلفت خدا بود
مدتی گذشت و چند پر خونین از آسمان ریخت
بعد سالها هنوز زندگی ام
اسیر سیل ، زلزله و طوفان است
آه ! خدا هم حسادتش رو شد ...
تو از جنس بهشتی با عطر سیب و گندم
میون این جهنم منم که گیجم و گم
تو هرم دستای تو خالی ِ دست من بود
دو روح خسته ی ما اسیر حجم تن بود
روز و شب سیاهم تو رو همیشه کم داشت
پاهای خسته ی من حسرت همقدم داشت
شاید در اشتباهم ، روح تو مال من نیست
حتی تو یادت عشقِ ، رو به زوال من نیست
ولی بـذار بمیـرم تـو آبــی ِ نگـاهت
شاید بهشتی ام کرد چشمایِ بی گناهت
اول این دو راهی تفسیر عشق و دردم
مثل تمام شبها من بی تو گریه کردم ...
این تل آرزوها ، زیر وزبر ندارد
وقتی که خالی از توست ، دیگر ثمر ندارد
در قاب خاتم سبز ، مردی شبیه خورشید
خواهر صدا زد از دور ، بابا که سر ندارد
ابلیس درد و تردید در من نشسته اینک
خون می مکد از ایمان ، میل سفر ندارد
در هر کجای خانه ، لبریزم از حضورت
با روح توست مادر ، ترس از خطر ندارد
قرآن کوچکت را ، دیگر نمی فشارم
در التماس آغوش ، دیگر اثر ندارد
باید تو باشی اینجا ، آری خودت نه عکست
بیزارم از ترحم « قاسم پدر ندارد »
شمعی دوباره روشن ، شد از درون خاکت
مثل تمام شبها ، مادر خبر ندارد
بعد ازسه سال و اندی ، از ماجرای آنشب
روییده در من امشب ، مردی که سر ندارد ...
در شبی چنین مسموم
دیگر شک دارم
به معجزه ی بوسه های رسولان عشق
ما همزاد آفتاب به زندگی بر خاستیم
و حال زوالمان
تنها روایت هزار و یک شب بزم روسپیان مسخ
بر ما چه آمده ای جادوی چشمانت شعر !
سر کشید از پشت ایوون
شب میون کوچه هامون
سایه ها این ور و اونور
مثل آدمای بی سر
فکر شوم گربه ی مست
اون ور خواب قناری
دوس داری داد بزنی داد
از چشات هی خون بباری
ماه نشسته روی دیوار
منم اون بیدارِ بیدار
اما تشنه و شکسته
مثه کوزه کنج انبار
یهو از بالای ابرا
یه نفر هی زد که پاشو
مهتابو بگیر با دستات
توی روشنی رها شو
اینجا مرده ها بیدارن
مثه زنده های قبراق
اونجا آدم میفروشن
اونجا قلبا می شه قاچاق
شکل لبخندُ بکش باز
روی صورتای پرخون
بده با شعر رهایی
به رگ اون آدما خون
اون ابرمرد اینو گفت و
مثه یک ستاره افتاد
حالا من شورشی شب
پا گرفتم مثه فریاد ...
« میلاد عشق »
امروز روز میلاد مسیح عشق در من
و فردا آغوشت تشنه ی قربانی
و مرا بر گیسوانت
به صلیب خواهد کشید یهودای نگاهت ...
از فنجان لبانت چای می نوشم
و از قندان چشمانت نبات می مکم
ما که در آغوش همیم
کابوس خورشید تن زمستان را می لرزاند ...
« یلدا »
با حس و حال آواز، یک شب کنار ِ یلدا
آتش به جانم انداخت، زخم سه تار ِ یلدا
بالا بلند من نیست، از جنس درد و پاییز
باید که زندگی کرد، در نوبهار ِ یلدا
تاج طلای خورشید، ارزانی شما باد
من شب پرست و عاشق، با اعتبار ِ یلدا
من ذره ذره گشتم، در های و هوی ِدنیا
آن هم غبار ِ راه ِ، آن تک سوار ِ یلدا
در معبد دو چشمش، شور ِ دعا و عرفان
او بی قرار باران، من بیقرار ِ یلدا
وایم اگر که روزی، از چشم من بکوچد
سر را به سجده سایم، در انتظار یلدا ...