یکشنبه 22 اردیبهشت ماه سال 1387 ساعت 1:29 PM
در چشمانم پلنگی ست
که بر آفتاب چشمانت چنگ می زند
پلنگی که با هر کسوف می میرد ...
![]() |
![]() |
![]() |
در چشمانم پلنگی ست
که بر آفتاب چشمانت چنگ می زند
پلنگی که با هر کسوف می میرد ...
تاریکی صدای ملتهب اش را به گوش جانمان رساند
خواب خواست بر سر پلکهامان آوار شود
پاها ناهمواری راه را به سستی میرفتند
چشمها در خسوف کامل بود
در این حجم عبوس
ناگاه
خورشید از مادر کوه زاده شد
دستی بالا رفت دستی پرشکوه
و آگاهی فریاد زد
سلام بر آفتاب ...
ماه من کولی سرکشی است
که شکوه خورشید هم
تاب بر انداختنش نیست ...